درباره نویسنده
arvili
آروین هستم و غیر قابل توصیف در یک جمله.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • arvili
مطالب اخیر
  • پرنده ی عاشق تو
  • ولم تایم
  • چرا تو بهترینی ؟
  • کلاغ پر،گنجشک پر،کلاه گیس پرویز جونم پر
  • فاصله یعنی علاقه
  • چتر خیس
  • عجب زنی!!!
  • under the rain
  • باکران
  • پائیز بی پایان
  • شاهد
  • یه مدت میخوام.....
  • جمله های زیبا
  • آشق
  • بوی عشق
  • گل در چمن
  • Hibye
  • lolipop
  • لبخند
  • رویا
  • تولد پرشین
  • جان بلانکارد
  • داستان زندگی
  • آبدارچی مایکروسافت
  • حکایتی کوتاه
  • ناز بانوی من
  • دهکده ی مجاور
  • دلتنگی
  • منصوب به خدا
  • مسئله حل نشدنی
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان کوتاه (٢۱)
  • عاشقانه (۱٢)
  • متن های آموزنده (٦)
  • سرگذشت های جالب (٦)
  • خودمونی (٤)
  • عبرت آموزی (۳)
  • شر و ور (۳)
  • کشف لحظه (۱)
  • آورده اندکه (۱)
  • کاریکلماتور (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
دوستان من
  • گروه هفت سرگرمی
  • هفت برگ شعر
  • گربه ای روی شیروانی داغ
  • نسیم
  • آزاده
  • شروینسا
  • علی کریمی کلایه
  • فاطمه
  • مهرانا
  • هستی
  • دختری با لبخند صورتی
  • بهاره
  • ماشا
  • دختر ناشناس
  • نیوشا
  • پرستو
  • ثمین
  • شقایق
  • نینا
  • مهسا
  • شقایق
  • رز صورتی
  • ریحانه خانوم
  • مهتاب
  • سارا
  • یلدا خانوم
کدهای اضافی کاربر


صندوق قصه ها
داستان کوتاه - عاشقانه - داستان های دنباله دار - سرگذشتهای جالب - کاریکلماتور-شر و ور
بهای معجزه
نویسنده: arvili - ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم .

فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.

 

 

نظرات ()



خواهر بزرگتر سوال می کند
نویسنده: arvili - ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با تنها بگذارند. پدر و مادرش که می ترسیدند او مثل بچه های چهار ساله ی دیگر حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد اجازه ندادند.

اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند. مثل همیشه با محبت با بچه رفتار می کرد و سرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی بکنند.   ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز او را زیر نظر گرفتند.

وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده نوک پا به طرف گهواره رفت روی کودک خم شد و گفت: (( بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رفته! ))

نظرات ()



بازسازی دنیا
نویسنده: arvili - ٢ دی ۱۳۸٧

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را – که نقشه ی جهان را نمایش می داد – جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد .

بیا ، کاری برایت دارم .یک نقشه ی دنیا به تو میدم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی ؟

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت ، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است .اما یک ربع بعد ، پسرک با نقشه ی کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟

پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم .

 

 

نظرات ()



کریم خان زند
نویسنده: arvili - ٢٤ مهر ۱۳۸٧

 

روزی مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد که کریمخان را فورا ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند.. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده مرد که چنین ناله و فریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید همه امولم را دزد برده و الان هیچ در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟ مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد که فقط مردی آزاده عادل و دمکرات چون کریمخان تحمل و توان شنیدنش را دارد. مرد می گوید من خوابیده بودم چون فکر می کردم تو بیداری!!!

خان بزرگوار زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.

 

 

نظرات ()



مهمترین عضو ما
نویسنده: arvili - ٢٧ امرداد ۱۳۸٧

مادرم همیشه از من می پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست ؟

طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می کردم، پاسخی را حدس می زدم و با خودم فکر می کردم که باید پاسخ صحیح باشد.

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می گفتم: مادر، گوشهایم.

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می کنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند.

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل شکسته شدند.

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می آورم که برای دومین بار در زندگی ام، گریه ی پدرم را دیدم.

وقتی نوبت آخرین وداع با پدربزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته ای یا نه.

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده ی یک مادر برمی آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند.

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می کند، روی آن نگه داری.

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ی ما انسانها، لحظاتی فرا می رسد که به شانه ای برای گریستن نیاز پیدا می کنیم. من دعا می کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی.

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه ی تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد .

 

 

 

نظرات ()



دیوار شیشه ای ذهن
نویسنده: arvili - ٧ امرداد ۱۳۸٧

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

 

نظرات ()