|
صندوق قصه ها
داستان کوتاه - حکایت - داستان های دنباله دار - سرگذشتهای جالب - کاریکلماتور
|
|
||
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با تنها بگذارند. پدر و مادرش که می ترسیدند او مثل بچه های چهار ساله ی دیگر حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد اجازه ندادند. اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند. مثل همیشه با محبت با بچه رفتار می کرد و سرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی بکنند. ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز او را زیر نظر گرفتند. وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده نوک پا به طرف گهواره رفت روی کودک خم شد و گفت: (( بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رفته! )) |
درباره وبلاگ
13 سال بیشتر ندارم داستانهایی رو هم که دوست دارم میزارم تو وبلاگم . مطالب اخير
موضوعات
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ
پيوندها
|
||