صندوق قصه ها
داستان کوتاه - حکایت - داستان های دنباله دار - سرگذشتهای جالب - کاریکلماتور
 
٢٤ اسفند ۱۳۸٧ :: ۸:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : آروین تدین

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم .

فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.

 

 



۱۱ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : آروین تدین

وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با تنها بگذارند. پدر و مادرش که می ترسیدند او مثل بچه های چهار ساله ی دیگر حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد اجازه ندادند.

اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند. مثل همیشه با محبت با بچه رفتار می کرد و سرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی بکنند.   ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز او را زیر نظر گرفتند.

وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده نوک پا به طرف گهواره رفت روی کودک خم شد و گفت: (( بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رفته! ))



 
درباره وبلاگ
آروین تدین

13 سال بیشتر ندارم داستانهایی رو هم که دوست دارم میزارم تو وبلاگم .

صفحات وبلاگ

نويسندگان
RSS Feed